تبليغاتX
 بهترین های جهان

آپ ویژه

سلام

اميدوارم كه حالتون خوبه خوب باشه…

يه معذرت خواهي از بابت اينكه ما يه چند مدتي نبوديم…كه اونم دليل داره اول اينكه خودمون كمي درگير بوديم…يه سري مشكلاتي براي من(ريحانه)پيش اومده بود دوست و همكار عزيزم هم شادي جان با تمام سعيي كه داشت وب رو مديريت ميكرد….دوم هم اينكه تو اين مدت به فكر شما فناي گل كامران و هومن و شهريار عزيز هم بوديم….

قبل از اينكه بريم سراغ آپمون ميخوام يه كم باهاتون صحبت كنم…

از اين به بعد عكسايي كه در وب قرار داده ميشه از كامران و هومن عزيز،عكساي وب متين خانم گل هست…ميدونم كه همه تون متين رو مي شناسين…متين يكي از فناي گل كامران و هومنه كه خيلي هم زحمت مي كشه و عكسا و مطالبي كه در وبش ميذاره هميشه تكن و عالي...وب متين بزرگترين وب طرفداراي كامران و هومن هست….بر روي عكسا آدرس وب متين هست:

www.khkhkh.blogfa.com

و اما شهريار... عكسايي كه از وب ما دريافت مي كنيد رو يا برامون ميفرستن و يا خودمون به دستشون مياريم....دوستان اگه خواستين عكساي شهريار عزيز رو در وبتون قرار بدين لطفا لينك روي عكس رو دست كاري نكنين...ممنون...

جا داره ما اينجا از آقاي ابراهيمي منيجر پر تلاش شهريار جان و از متين جان كه عكساشو در اختيار ما گذاشت تشكر كنيم و براشون آرزوي سلامتي و شادي داريم....

دوستان شهرياري در آخر آپ براتون يك سورپرايز داريم...پس هر چه زودتر بريم سراغ عكسا...

عكساي كنسرت آنتاليا كامران هومن عزيز كه  آگوست در انجل بيچ كلاب برگزار شد...

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Center

  img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Center

 

img98.com Image Upload Center

 

img98.com Image Upload Center

و حالا نوبت مهندس شهريار رومي...

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

 

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

و الان نوبته سورپرايزي هست كه قولشو به دوستای شهریاریمون داده بوديم اون بالا...

مصاحبه ي جنجالي شهريار با وب :

www.rainygirls.blogfa.com

 

 ميريم سراغ مصاحبه:

1.طرفدار كدام تيم فوتبال ايراني هستين؟

فوتبال ايران رو زياد دنال نمي كنم ولي اسم پرسپوليس رو خيلي دوست دارم....

2.طرفدار كدام تيم فوتبال اروپايي يا امريكايي هستين؟

كلا زياد فوتبال رو دنبال نمي كنم...مگر اينكه جام جهاني يا جام ملت هاي اروپا باشد...كلا طرفدار تيم هايي هستم كه زياد ستاره ندارن و با زحمت زياد به بالا ميرسند...

3.به كدوم سبك موسيقي علاقه دارين؟

پاپ و تا اندازه اي سنتي.

4.مدل ماشينتون چيه؟

جگوار

5.بين درس هايي كه در دوران دبيرستان خوندين كدومو بيشتر دوست دارين؟

علوم

6.رنگ مورد علاقه تون چيه؟

امروز فقط...سبز

7.به كدوم ورزش علاقه دارين؟

تنيس.

 

از آقاي رومي بسيار سپاس گزاريم كه وقتشون رو به ما اختصاص دادن و مصاحبه اي با ما انجام دادن...براي ايشون و تمام هنرمندان ايران زمين آرزوي توفيق و سلامتي و موفقيت مي كنيم...

 

دوستاي گل اگه عكسا باز نشد تو صفحه نظارت اشاره كنين تا حلش بكنيم...ممنون...

خب دوستان اين آپمون هم به پايان رسيد...واسه اين آپ ما مدت زيادي بود كه داشتيم تلاش ميكرديم....اميدوارم كه خوشتون اومده باشه....

ما رو از نظرات قشنگتون بي نصيب نذارین...نظرات شما ما رو نسبت كه كارهاي بزرگتري كه در آينده اي نه چندان دور انجام ميديم دلگرم تر ميكنه...

با آرزوي بهترين ها براي شما دوستان عزيز.

خدا نگهدار

  


 

نوشته شده توسط ریحانه-شادی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت


چه خبرا؟؟؟

سلام دوستای  عزیزم نه بابا نگران نباشین  اتفاق خاصی نیفتاده و وبمون سر جاشه و به قول ایدا :از اون بیدا نیستیم که با این بادا بلرزیم و زود کنار بزنیم تازه شهریار جواب ایمیل دوتامونم داده مال منو که مفصل جواب داده و انگار وبمون هم دیده!!!!!

خوب باید بگم به دوستای تازمون خوش اومدین به جمعمون!!!!!و  خوشحالم شخصا که به طرفدارا اضافه شده(البته فنایی که وب دارن منظورمه) خوب راستش قرار بو ریحانه اپ کنه و... ولی  ریحانه رفته مسافرت و به امید خدا پنج شنبه بعدی اپ میکنه!!!!اپ ویژه  که توش یه سورپرایزایی داریم!!!!

منتظرش باشین!!!!!

خووووووووووووووووووووووووووووووب شهریار رو دیدین؟؟؟؟؟منم یهو دیدم البته سروصدا زیاد بود چیز زیادی نفهمیدم!!!!تو OITN باهاش دختره مصاحبه کردش  یه پیرن مشکی پوشیده بود با کراوات تقریبا شیری رنگ کتش توی (گندمک) حرفای جالبی زد والا یه فستیوال بود انگار به اسم Power of one   دقیق نفهمیدم ولی انگار یه فستیوال برای حمایت از چیزی بود!!!!!! والا بین خواننده های ایرانی فقط شهریارو دیدم و کسی رو ندیدم !!!!راستش منم خبری نداشتم یهو دیدم...چون داشتن اخبار گوش میکردن منم یهو کنترل رو تو هوا زدم داشتم شبکه هارو میگشتم دیدم!!!!!خداااااااااااااااااااااایا شکرت یه بار منم  شانسی چیزی دیدم!!!!

 

خوووووووووووووب .... ساراجون از زحماتت باتبت ساخت سایت ممنون و بچه های دیگه که تو اپ هاش  کمک کردن و خواهند کرد!!!!!

 

ادرس سایت!www.shahrayrgrop.blogfa.com

 

خوب دوستان اینم متن ترانه ی always

که توی eurovisin مقام سوم رو کسب کرد!!!!!من که خیلی از لحاظ ریتم دوست دارم!!!

 

 

Always on my mind

Always in my heart

Ive been waiting for you

Night after night

Like a shadow close to the light

Suddenly you stand besid me and I see

A million burning stars

Always on my mind always in my heart

And Ican hear you call my name

On mountain high

Ibelieve am addicted to you

In your eyes Isee dreams common true

Finaly Ihave found you and now Iwill never

Let you go! NO!!!

 

 

دوستای عزیز برام دعا کنین این چهارشنبه قراره یه اتفاقی بیفته که برای من و ریحانه خیلی مهمه اگه نشه خیلی بد میشه ولی ما امید داریم که میشه!!!!!

 

خووووووووووووووووووووو دوسای عزیزم خداحافظ تا بعد!!!


 

نوشته شده توسط ریحانه-شادی در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت


سلام بعد 3 ماه دوباره...

سلام به به پس از مدت ها دستم به کیبرد خورد...البته خورده بودااااااا واسه اپ تقریبا الان نزدیک به 3 ماهه من اپ نکردم خوووووووووووووووب عوضش یه اپ شلوغ دارم ......

 

والا امتحانا خوب بود راضی بودیم هممون کل دوستامون هم خودم هم ریحانه هم روشنک هم طوبی...

والا تابستونم خالی نیستم اگه وقت خالی داشتین به من بدین بذارین توضیح بدم هفته ی من تقسیم میشه به روزای فرد وزوج :

شنبه و دوشنبه و چهارشنبه روزای زوج و یکشنبه و سه شنبه و پنج شنبه روزای فرد  روزای زوج اگه لطف کنم زود بیدارشم خودم خوب 8 بیدارم اگه نه نشم مامان صبح 9 نرفته زنگ میزنه مبادا زیاد بخوابم اگه مامانم سرش شلوغ باشه و یادش بره از دفتر زنگ بزنه طوبی (یکی از دوستامون) ساعت 10 ونیم بیدارم میکنه یه 1 ساعتی با تلفن مشغول میشم  بعد اون یه دوری تو خونه میزنم دوباره میام تواتاق اگه حوصله داشتم  میرم اینترنت اگه نه یکم اتاقو اگه بهم ریخته باشه زحمت میکشم مرتب میکنم بعدش میرم تلویزیون هی شبکه هارو بالا و پایین میکنم شاید شهریار داد بعدش وقتی نداد میزنم طپش یکم نگاه میکنم بعد خاموش میکنم تا ساعت 3 که ماما ن و بابام بیان نهار میخورم بعدش باید ساکت باشم چون مامان و بابا خوابن  زبان رو میخونم بعدشم 6ونیم تا8 میرم کلاس بعد کلاسم با گوشی سرگرم میشم و.....کتاب میخونم و میخوابم....

حالا روزای فرد  اولش مثله روزاای زوجم شروع میشه با این تفاوت که باید از ساعت 10 ونیم به کارام برسم که ساعت 12 با بچه هابریم کلاس تا 2ونیم هم کلاس و تا برسم خونه و خستگیم در بره باید بریمخونه مامان جون و باباجون(خیلی دوسشون دارم) بعدشم کلی اونجا کیف میکنم تک نوه همه نازمو میکشن و...البته خدا نکنه اون روز که اونجاییم شهریار مصاحبه داشته باشه یا یه کلیپش پخش بشه بنده  رو کلی سر کار میذارن شوهرخاله هام...

 

خوووووووووووب زیادی ازخودم گفتم.....الااااااااااااااااااااااااااااان یه سورپرایز دارم ..میدونم دل همگی برای طنزای ایدا تنگ شده بود ..امااااااااااااااااااااااا خوووب  ما از ایدا خواهش کردیم یه داستان با شخصیتای داستان ما+خودش بنویسه اولش یکمی خودش توضیح داده پس دیگه من زیادی نحرفم.:

 

 

سلام خوبید؟؟؟ خیلی خوشحالم که بعد از چندین ماه فرصتی پیش اومد تا دوباره قلم طنز خاک خورده ام رو بردارم و دوباره بنویسم
باتشکر فراوووان از ریحانه و شادی عزیز
الان صبحه و ریحانه و شادی تو اشپز خانه دارن صبحانه می خورن روشنک هم داره واسه خودش چایی می ریزه کامران و هومن و شهریار هم دارن می رن سر کار
ریحانه روز خوبی داشته باشید بچه ها!
هومن: (با عصبانیت) باشه ریحانه خانوم یه روز صبح بوق سگ که داشتی می رفتی بیرون بت می گم روز خوبی داشته باشی ببینم چه حسی بت دست می ده!!!
شهریار : در حالی که شدید می خندد : هومن جون کلاس ادبیاتت چی شد؟ بوق سگ واسه شبه صبح زود رو می گن خروس خوون
هومن در حالی که کروات شهریار رو می گیره و می کشه: می خوای حالتو بگیرم!!
روشنک: بس کنید این بچه بازی ها چیه
شادی : ما امروز مهمون داریم جلوش از این جیگیلی بازی ها در نمی یارید هااا
کامران : مهمون مهمونتون کیه؟
ریحانه: یه خانم خیلی خیلی جنتلمن...
شهریار در حالی که اشک از چشاش سرازیر شده:هومن جوون اسم ریحانه رو هم تو کلاستون بنویس
کامران: حالا ببینم مهمونتون کیه؟
روشنک: آیدا
شهریار ناگهان به سرفه کردن می افته
شادی در حالی که چپ چپ شهریار رو نگاه می کنه :چیه آقا شهریار یه دفعه چت شد؟
کامران در حالی که یه ضربه به کمر شهریار می زنه: هیچی شادی زیاد به این پسر بابا گیر نده
روشنک: خیل خوب بسه دیگه خوب نمک ریختید برید و زود بیاین که کلی کار داریم

 

 

شب
هومن: شهریار بیا دیگه بیرون منو کامران چرکو موندیم!!!
شهریار در حالی که فقط سرش رو از حموم می یاره بیرون و سرش شامپویی و محکم هم چشاشو بسته: چیه چی می گید؟
کامران:آخی بابایی شامپوت چشاتو می سوزونه؟؟؟
ریحانه: شما سه تا چتونه ، اوا خاک عالم اقا شهریار این چه وضعیه ؟
شادی : اونجا چه خبره ؟
...شهریا ر در حالی که فقط با یه حوله از حموم بیرون می یاد: چه می دونم شادی اینا پدر منو در اوردن نزاشتن حموم کنم
صحنه 2
شهریار در جلوی اینه داره کرواتشو می بنده
شادی : اقا شهریار خبریه که انقدر به خودت می رسی؟
ریحانه: ولش کن مثه این هومن خوبه که هنوز بو می ده
هومن: ریحاننن
کامران: خوب راست می گه
روشنک : بابا بس کنید دیگه...
دینگ دینگ
شهریار : حتما آیداست می رم درو باز کنم
شادی : لازم نکرده خودم می رم
بعد از چند لحظه
شادی : هومن و شهریار یکی دم در کارتون داره
روشنک:یعنی کیه؟؟
چند لحظه بعد صدای درگیری و بعد گاز دادن یه ماشین به گوش رسید
ریحانه: خاک تو سرم یعنی چی شده
شادی : کامران تو مرد اینجایی برو ببین چه خبره
کامران: بابا من من ...
در این لحظه ایدا وارد خانه می شود
شادی : ایدا چی شد دم در
ایدا: شهریار و هومن رو دزدیدند
ایدا غش کرد
روشنک : همینو کم داشتیم ...
چند دقیقه بعد ایدا به هنوش اومد
آیدا: دیدی چه خاکی تو سرم شد دیدی بچه ام بی بابا شد
شادی : ایدا چییییییییییییییییییی
ریحانه : بابا ول کن شادی حالش بده
کامران: اخه من موندم این 2 تا چی داشتن که دزدیدنشون حالا من یه چیزی!!!
ایدا: اقا کامران شما چیزی گفتین؟؟؟
در این لحظه گوشی ایدا زنگ می خوره
آیدا: الو
ایدا جیغ می زنه و غش می کنه
ادامه دارد....

 

 

من كه خودم منتظرم ببینم اخرش چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/!

 

 

ایدا جون واقعا مرسی

 

 

تااااااااااااازه منتظر تغییراتی باشید!!!!!!

 

 

شاد و کامران و هومنی و شهریاری و سبز و موفق و.......باشید

 

بای تا بعد


 

نوشته شده توسط ریحانه-شادی در شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت


تولد وبلاگ

سلام دوستان...

خوب هستين؟اميدوارم اين چند وقتي كه ما نبوديم و ازتون خبر نداشتيم ازمون دلخور نشده باشن...راستي از درس و مدرسه چه خبرررررررررررر؟خوش مي گذره.....؟وااااااااااااااااااي بچه تقريبا يك ماه تا امتحانا مونده هاااااااااااااااااااا...ايششششششششششششششالاااااااااااا همه تون معدل 20 و الف بيارين...

راستي ي ي ي ي اگه گفتين امروز چه روزيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بله 29 فروردينه اما مناسبتش چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمي دونين؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!يه كوچولو ديگه فكر كنن!!!...يادتون نيفتااااااااااد؟؟!!باشه خودم ميگم:

امروز 29 فروردين مصادف با تولد اين وبلاگه.........من كه شخصا خيلي خوشحالم...وقتي ياد تصميممون در مورد تاسيس اين وب مي افتم يه احساس خاصي بهم دست ميده!!!تعريف كنم براتون؟!...

باشه ميگم...دقيقا يادمه روز چهارشنبه بود ما تومدرسه ديني داشتيم و معلممون نيومده بود و ما هم داشتيم صحبت مي كرديم كه يهو شادي شوخي شوخي گفت يه وبلاگ واسه شهريار و كامران هومن بزنيم...منم خنديدم و با شوخي گفتم باشه...وقتي به روشنك گفتيم مي خوايم چيكار كنم اونم گفت كه مي خواد با ما باشه...يعني سه تايي يه وب بزنيم كه مربوط باشه به كامران و هومن و شهريار و Efe...اولش خيلي شوخي شوخي بود اما رفته رفته جدي شد تا جايي كه ما واسه وبلاگ اسم هم انتخاب كرديم...واقعا باور نمي كردم  شوخيامونو عملي كنيم...اما كرديم فرداي اون روز يعني پنج شنبه شب شادي بهم اس ام اس داد كه وبلاگو درست كرده و آپم كرده...واقعا خندم گرفته بود...نمي دونم واسه چي اما به احتمال زياد واسه تصميماي سستي كه يه دفعه بدون هيچ جور آمادگي گرفته بوديم....همون لحظه اومدم وبلاگو ديدم...ديدم كه شادي آپ كرده و نوشته كه واسه چي و براي كي اين وبلاگو درست كرديم....اولش من شخصا خيلي مي ترسيدم...از اينكه ما با اينكه دوستاي صميمي همديگه بوديم اما خوب نظرات متفاوتي داشتيم..با خودم مي گفتم شايد تو اداره ش و تو آپ مطالبش با هم اختلاف پيدا كنيم و ممكنه دوستيه چند سالمون بهم بخوره اما اين جوري نشد خداروشكر...بگذريم...اما تو اداره ش مشكلي به وجود نيومد...همون اولاي راه بود كه روشنك بي وفا ولمون كرد و رفت...مونديم من و شادي....هر طوري كه بود وبلاگو اداره مي كرديم...و تا حالا هم هيچ مشكلي با هم پيدا نكرديم به كنار بلكه بيش از پيش هم با هم صميمي تر شديم...اميدوارم اين وبلاگ تا وقتي كه ما هستيم باشي بمونه و پا بر جا باشه.و البته با شهريارعزيز و كامران هومن دوست داشتني...يادمه اولين نظر آپمون رو پرستو جون داده بود...جاداره همين جا از همه دوستايي كه ما رو همراهي كردن تشكر كنم و بگم خيلي دوسشون داريم.از شادي جون كه هم دوستمه،هم آبجيمه،هم همكارمه تشكر مي كنم و آرزوي موفقيت مي كنم براش از ته ته ته ته دلم دارم...

و اين بود جريان درست شدن اين وب...

 

راستي تو اين آپ يه شعر ميذارم كه سروده ي روشنك خانوم خودمونه(اي روشنك آبرومونو بردي!!!!!!!!!!!)

 

ويرانه كرد جمشيد تخت(همون تخت جمشيد)چون بهشت                      از عشق سوزان روشنك نيك سرشت

پرسيدند سكندر را چرا اينگونه كردي؟                         گفت نمي داني چشمان همچون عسليش با من چه كردي!

جام مي را خوردند همه در قصر شادي                                        خوش بود د راحت داريوش از اين كامراني

شهريارا خوش باد هر دم تو را زندگاني                                          شادباش و بهروز اي مرد هوماني

گشود در گنج و سير كرد روشنك را                                               با هدايا و جواهرزاشك را

فرستاد اورا با اشتران و اسبان                                                      به آن كشور به يونان باستان

چه خوش گفت روشنك سامان                                                       درود بر او درود بر ايران

                                                                                                                  "روشنك"

 

بچه مونو يهو جو گرفته بود...حالش خوب نبود داشت به قول خودش استعداد شعرشو شكوفا مي كرد...

 

 

و حالا مي رسيم به داستانمون...

 

 

بعدحل شدن سوء تفاهم  قضيه ي دوست كالج شهرياربچه ها  شام رو با هم رفتن بيرون...

 

هومن:خب بچه ها كي با كي ميره؟

 

ريحانه:هومن جان يك بار ديگه اين سوال رو بپرسي من مي دونم و تو...

 

هومن:باشه...باشه...

 

كامران:خب بچه ها سوار شين بريم ديگه!!

 

شهريار:ببخشيد كامران جان كي با كي ميره؟

 

شادي:بابا نمكدونا بس كنين ديگه...

 

كامران:تا شما دوتا منو سكته ندين(بلا نسبت بلا نسبت)دست بردار نيستين نه؟اصلا بذارين من جواب سالتونو بدم...شادي و ريحانه با هم ميرن...شهريار و هومن هم با هم ميرن...من و روشنك هم با هم مريم...حالا شد؟!

 

شهريار:كامراااااااااااااااااااااااان من و هومن........!؟

 

روشنك:بچه كامي شوخي مي كنه...زود باشن بريم ديگه..الان ساعت 12 شب ميشه ما هنوز شام نخورديم...مردم از گرسنگي...

 

هومن:قربون دهنت عزيزم،منم دارم تلف ميشم از گرسنگي...

 

ريحانه:هومن جان سوار شو...من حالتو مي پرسم ايشالا...

 

شادي:هومن خان يادت نرفته كه تو رژيمي؟!

 

شهريار:هومن جان خودتو براي احوالپرسي ريحان خانوم آماده كن!

 

كامران:واااااااي شما ها چرا اين همه دعوا مي كنين...يه كم با محبت باشين...

 

شادي:كامران جان چيزي رو ميخواي كه محال و غير ممكنه...

 

بالاخره بعد از يه عالمه جرو بحث و دعوا اينا راضي شدن كه راه بيفتن...تو راه كه داشتن مي رفتن 3 تا ماشين تقريبا كل عرض خيابون رو گرفته بود...اين وسط شهريار و هومن دوباره شيطنتشون گل كرده بود و هي داشتن همينطوري به همديگه بوق ميزدن...كامران هم از بس از دست كارا اين دوتا حرص كشيده بود كاملا قرمز شده بود...حالا كامران هم به اونا بوق ميزد كه چه خبرتونه؟!همه تو خيابون واستاده بودن به اينا نگاه مي كردن...

 

بالاخره بعد از كلي بوق زدن و اين شيطنتا به رستوران مورد نظر رسيدن...

 

موقع پياده شدن:

 

كامران:صبر كنين من الان حالتونو مي پرسم...

 

روشنك:كامران ولشون كن...

هومن:شهرياررررررر مي دونم باهات چي كار كنم!!!!!!

 

شهريار:منم هر كاري كني مقابل به مثل مي كنم ديگه عزيز دلم....

 

رستوران:

 

هومن:زود باشين ...ملت از گشنگي مردنااااااااا...(بلا نسبت بلا نسبت)

 

كاهران:هومن جان من چه قدر بهت بگم جمع نبند...

 

شهريار:آرزو بر جوانان عيب نيست!

 

شادي:الان مثلا چه ربطي داشت!!!!!!!!!!

 

روشنك:خدايا يه ما سه تا صبر ايوب عطا فرما...

 

شادي:الهي آميييييييييييييييييييييييييين ن ن ن ن

 

ريحانه:من مي دونم چي مي كشم از دست اينا...

 

هومن:منم مي دونماااااااا چي مي كشي از دست ما...!!

 

شادي:هومن جان فكر كنم تو هم ندوني ريحانه بهت ميگه...اي بلاااااا

 

بالاخره waitress اومد تا سفارش غذاها رو بگيره...وقتي به نزديك اينا رسيد،كامران و هومن،هرسه از بالا تا پايين اين خانم ويترس رو يه نگاهي كردن و سه تايي با هم از اون سوتاي معروف آروم كش دار زدن.

 

شادي:به به ه ه ه ه مي بينم كه آقايوووووووووون...

 

روشنك:پاشين بريم ما بچه ها...

 

ريحانه دستشو به طرف هومن گرفت و گفت:

 

ريحانه:سوييچ لطفا...

 

شادي:حداقل جلوي ما اين كارو نمي كردين بي جنبه ها...

هر سه باهم پاشدن و رفتن...هم چنان كه داشتن مي رفتن خانوم waitress كه اين آتيش رو به راه انداخته بود گفت:Don,t you order anything?

كامران:برو بابا هر چي داريم مي كشيم از دست توئه...

 

كامران و شهريار و هومن پا شدن رفتن دنبال اونا و....

 

 

و ادامه داستان در آپ بعدي...

 

دوستان ازتون متشكرم كه تو اين يك سال ما رو تحمل كردين.اميدوارم دوستاي خوبي براتون بوده باشيم...

ازنظرات همتون ممنونم..مرسي

باي تا آپ بعدي


 

نوشته شده توسط ریحانه-شادی در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 16:43 موضوع | لینک ثابت


عکس داغ داغ

سلا و صد ها سلام عکس تازه از شهریار

 

برگرفته از http://www.shahryarilovers.blogfa.com/

ممنون از مدیریت این وبلاگ برای قرار دادن عکس های تازه:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوووووووووووووووووووووووب دیگه بای

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ریحانه-شادی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 1:25 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

 

خوب سلاااااااااااااااااام چطورین...اول از همه سال نوتون مبارک امیدوارم امسال سال خوبی برای تمام شماها باشه ه.....

چهارشنبه سوری که نگین زنده موندم جای شکرش باقیه....چرا؟؟؟؟الان براتون میگم....من بچه ی خیلی شیطونی هستم مخصوصا بین خانواده ...یعنی یه جا بند نمیشم....چهارشنبه سوری کلی ترقه ترکوندم ...ناگفته نماند هر موشکی که روشن میکردم میفتاد دنبالم ولم نمیکرد تا تموم بشه.....نوبت پریدن از رو اتیش رسید 2و3 باری پریدم خواستم چهارمین بار که بپرم پام گیر کرد و افتادم وسط اتیش .... چیزیم نشد ولی ی ی ی ی ی  سکته کردم ....یعنی خدا بهم رحم کرد...نمیدونم چی شد فقط صدای داد خالمو شنیدم ....البته خداروشکر هیچیم نشد حتی بلایی سر لباسام نیومد که ای اتیش بگیرن و......ادم عجیبیم دیگه.....

 

راستش این اپ مخصوص عیده هم داستان داریم هم عکس داریم هم یه چیزایی از نوروز......اول داستان:

قرار بود برای مدتی برن مسافرت(از اونجایی که خیلی با هم کنار میان و همدیگرو دوست دارن باز این تصمیمو دسته جمعی گرفتن....)بریم سراغ حرفا و جزییات داستان...:

 

کامران:هومن جان عزیزم سفر قندهار نمیری این همه وسیله برداشتی...

 

هومن:باورکن ضرورین...

 

کامران:ضروریات شما چین؟؟؟

 

هومن:مسواک و حوله و لباس راحتی و چند تا شلوار و چند تا لباس و کت و کمربند و.....

 

کامران:عزیزم چیزی موند تو خونه....

 

هومن:اره بابا نگران نباش...

 

کامران:خدایا تو به من رحم کن.....

 

شهریار: کامران جان خودت چی برداشتی ...؟؟؟؟

 

کامران:لباسام و شلوار و مسواک و......

 

شهریار: اقا خودت دست کمی از برادرت نداریااااااااااااااااا

 

در همین حین گوشی هومن زنگ زدو پشت خط:

 

هومن:بله بفرمایید...

 

ریحانه: سلام ...چطوری؟؟؟؟تموم شدین؟؟؟؟

 

هومن:تقریبا اره....شما چی؟؟؟؟؟؟

 

ریحانه: اره ما هم داریم تموم میشیم....

 

گوشیرو زمین نذاشته هومن و شهریار باز شروع کردن:

 

هومن:من باکم خالیه برم پمپ بیام ده دقیقه ای میرسم.....

 

شهریار: باز شروع شد نرفته باک اقا خالیه....

 

حالا هی شهریار بگو هی هومن بگو....کامران رسید به دادشون....

 

کامران:پاشین بریم دیگه...هومن تو هم برو بنزین بزن بیاااااااااااااااا زود باش...

 

جلوی در:

 

شهریار: سلام خسته نباشید خانوما .....

 

کامران:سلام ...اگه اماده این وسایلتون رو بیارید ...

 

در همین اوقات هومن رسید.....

 

هومن: سلام خوب کی با کی میره؟؟؟

ریحانه:خوبی هومن؟؟؟این چه سوالی بود که کردی؟؟؟؟معلومه کی با کی میره.....

 

کامران:ول کنین بابا بیایین بریم....دیر شد....

 

بالاخره به مقصدشون رسیدن: وارد هتل که شدن یکی اومد طرف شهریار و باهاش صحبت کرد و.....

 

شادی اخماش تو هم رفت...

 

هومن: کی بود؟؟

 

شهریار:نمیدونم ...گفت ساعت 7 بیام تو لاوی هتل...

 

هومن:یعنی نمیشناسیش؟؟؟؟؟

 

شهریار :نه باور کن..

 

شهریار رفت طرف شادی که جریان رو بگه و بگه که نمیشناخت اون طرفو.... ولی..

 

شهریار: شادی واستا...

 

شادی:اصلاهیچ حرفی نزن که حوصله ندارم..

 

شهریار: بابا من نمیشناسمش!!!!!!!!!!!!!

 

ریحانه: شادی بیا بریم...

 

هومن:ریحانه من چی کار کردم دیگه...

 

ریحانه:به خودت شک داری؟؟؟؟؟

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.شادی: کی بود؟؟؟چی کارش داشت؟؟؟؟؟

روشنک:هر کی بود شهریارو میشناخت ولی من مطمئنم شهریار نمیشناخت اونو ..حالا ول کنین...ساعت 7 معلوم میشه......

 

هومن: به به اماده این دیگه ...خوب کراوات هم زدین..دعا کن شادی سر راه نبینتت...

 

شهریار: من قایمکی از شادی نمیرم و از کسی نمیترسم و اون خانوم رو هم نمیشناسم...

 

شهریار حرفارو گفت و از اتاق خارج شد!!!تو راهرو:

 

شادی:به به ... واسه قرارتون چه تیپی هم زدین اقای مهندس...

 

شهریار:الان شدم اقای مهندس؟؟؟؟؟؟

 

شادی بدون گوش کردن به ادامه ی حرف شهریار رفت...بغزگلوشو گرفته بود جلوی در بغزش شکست...............

 

ریحانه:اجی چی شد]؟؟؟؟

 

روشنک: اتفاقی افتاد؟؟؟

 

ریحانه:قرار نیست چیزی بگه زنگ بزن کامران اینا بیان اونا شاید بدونن.....

 

روشنک زنگ زد به کامران و:

 

روشنک : بیایین اینجا سریع ...

 

هومن و کامران رفتن ...وارد اتاق شدن دیدن شادی گریه میکنه...

 

هومن:اخه خانوم ...چی شده؟؟؟ خواسته مرتب باشه بده؟؟؟

 

ریحانه:چی شده؟؟؟؟؟؟

 

کامران: شهریار بدجوری تیپ زده بود........

 

روشنک:اهان پس غیرتی شده!!!!!!

 

بعد یه ساعت بحث و گفت و گو دیدن از شهریار خبری نیست....کامران گوشیشو برداشت زنگ بزنه...صدای گوشی شادی اومد...

 

ریحانه:کی ؟

 

شادی: اقای شهریار..

 

هومن: ریحانه بیا بریم بیرون  ..

 

ریحانه: باشه ..بچه ها مارفتیم...

 

کامران : واستین ما هم بیاییم.

.

.

.

.

.

.

.

همه رفتن هر کی به بهانه ای رفت شهریار اومد و....

 

شهریار: بابا اخه تو به حرفام گوش کن.... چرا گریه کردی/؟؟؟

 

شادی: برو بیرون من به خاطره هیچکس گریه نمیکنم...

 

شهریار:مطمئنی؟؟؟؟؟من حرفامو میزنم برداشت و نتیجه گیری و تصمیم با خودت مو به مو اتفاقای پایینو تعریف میکنم تا اخرش گوش میدی و بعد حرف میزین....

 

اره درسته من اونو نمیشناختم و لی بعد معرفی شناختم ...تو راهرو تو به من مهلت ندادی چیزی بگم فقط خودت هر چی برداشت کرده بودی .....رفتم پایین یکی از دوستای کالجم بود اون منو شناخت ولی من نشناختمش...بحثمون هم از گذشته بود و.........  ........ ........... ......... .......... .......... .......

 

 

شهریار تمام ماجرارو گفت و شادی هم گوش کرد و حرفی نزد......

 

شهریار: خوب حالا چی؟؟؟؟؟؟

 

شادی:چی حالا چی؟؟؟

 

شهریار: نظرت عوض  نشد؟؟؟

 

شادی: فعلا نمیدونم......

 

 

هیچی دیگه اخرش سوء تفاهم برطرف شدو........

 

 اینم ازداستان......

 

 

حالا عکسا:::::

 

 

 

 

 

 

 

 

خوب بازم سال نوتون مبارک

 

 

بای تا بعد

 

 

 


 

نوشته شده توسط ریحانه-شادی در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 22:52 موضوع | لینک ثابت


عکس

اصلا متعجب نشین منم شادی چند تا عکس میذارم از گوگل سرچ کردم واسه جوجو

 

 

 

 

 

 

امیدوارمخوشتون اومده باشه

بای

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ریحانه-شادی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 0:21 موضوع | لینک ثابت


خبرای داغ داغ

سلام سلام سلام...خوبين؟خوشين؟چه خبرا؟خوش ميگذره؟با حافظه اي كه من دارم يادم مياد آخرين آپ من چهارم بهمن ماه بوده.يعني خيلي وقته آپ نكردم...دلم براتون يه ريزه شده بود.مي دونم از دستم به خاطر اينكه نتونستم بيام بهتون سر زنم و نظر بدم ناراحتيد(مثلا ترانه جون تا حدي ناراحته از دستمون كه واسه آپش خبر نكرده)واقعا معذرت ميخوام.راستي از عموها و داداشاي گل ما چه خبررر؟

بذارين به ترتيب خبرارو بگم...اول از عموشهريار شروع مي كنيم:

دو هفته پيش كليپ بي نظير و تك شهريار جان با عنوان روفوزه از تمام كانال هاي فارسي زبان ايراني پخش شد و انصافا بدجور غوغا كرد.روفوزه چيزي نبود جز فكر بكر شهريار جان و كارگردان عاليش آقاي دني.جا داره اين جا از همه كسايي كه واسه اين كليپ بسيار زيبا زحمت كشيدن به خصوص شهريار جان تشكر كنيم و بهشون خسته نباشيد بگيم...

من مي تونم بگم اين ويدئوي زيبا يك كليپ منحصربه فرد ، زيبا و در عين حال جالب بود.آبجي كوچولوي من كه يه سالش نميشه وقتي روفوزه رو ميده  ميره مي چسبه به صفحه تلويزيون،از اول تا آخرش چنان زل ميزنه به شهريار كه بچه انگار آدم نديده....در هر صورت اين موفقيت رو به خواننده ي محبوب و جوانمون تبريك ميگيم و اميدواريم كه نظاره گر موفقيت هاي بعدي  ايشون باشيم...و البته ه ه ه ه شديدا منتظر كليپ مطمئنا زيباي هواي پرواز هستيم....پس عمو شهريار جون يه كوچولو زود باش.

.حالا مي رسيم به خبراي داداش كامران هومن(نسبتاي فاميلي رو مي بينين!عمو شهريار،داداش كامران هومن،ديگه چي ي ي ي ي؟!)

طبق آخرين اطلاعاتي كه دارم مي دونم كه آلبوم جديد كامران و هومن عزيز كه تا حالا به دلايلي اسمش از كنسرت تعطيله به شناسنامه تغيير كرده اوايل فروردين 1388 يعني عيد بيرون مياد و احتمالا براي عيد دو تا كليپ زيبا از اين دو برادر گل شاهد باشيم به اسمهاي حسودي و مثل خودت.بي صبرانه چشم انتظار كاراي زيباي اين سه خواننده ي گل(منظور از سه خواننده:كامران،شهريار،هومن) هستيم.ميگم وقتي از كامران هومن خبري نيست از شهريار هم خبري نيست،وقتي از شهريار خبري نيست از كامران هومن هم خبري نيست،وقتي هم كه از يكي خبري هست از اون يكي هم حتما خبري هست...(خودم نفهميدم چي گفتم؟!شما فهميدين؟!)اگه گفتين به اين رابطه چي ميگن؟اگه گفتين...!؟خوب ميگن قضيه ريحانه(جريان همون قضيه تالس)...

واي بچه ها مي دونين چيه؟!من نمي دونم چرا بعد از امتحاناي ترم اول ديگه حوصلم نمياد درس بخونم...يه حسي نمي ذاره...از دوست و فاميل كه پرسيدم اونا هم تائيد كردن.شما هم اين طورين؟چند روز پيش با اينكه شيمي رو خوب خونده بودم اما تو امتحان بدجور گند زدم.

بچه ها ما قبل از اينكه كارنامه ها رو بدن انقدر معدل گرفته بوديم كه وقتي كارناممون رو گرفتيم اصلا برامون جالب نبود و تازگي نداشت...اون روزي كه فرداش قرار بود كارنامه ها رو بدن بچه ها تو كلاس مي گفتن واسه اين شب به خاطر كارناممون از خونه پرت نشيم بيرون بريم يه خوابگاه بگيريم بمونيم اونجا...!!!تازه هر كي رو هم كه مي ديديم ميگفتيم نمي خواين شما هم با ما بياين؟(شوخي بودااااااااا...چي كار ميشه كرد؟!مزه پروني بچه هاي نمكدون كلاسه ديگه)

يادتون تو آپاي قبليم از معلم ادبياتمون بهتون گفتماااااااااااا....واي نمي دونين خيلي جديه؟نمي دونم چرا هر جلسه از من درس مي پرسه...نه اينكه شاگرد ضعيفيمااااااااا...كلا غير ممكنه اين معلم بياد كلاس و از من درس نپرسه....تا از من درس نپرسه روزش سپري نميشه...از بس كه شانس ندارم انواع اقسام كارها ،بلاها ،...سرم مياد...ميگم آخه خدايااااا تولد مردم ميفته روز ولنتايني،روز ميلادي،بالاخره يه روز خوبي،تولد منم ميفته روز رحلت پيامبر.واي نمي دونين اون روز من چه قدر حرص كشيدم.دلم مي خواست يكي رو خفه كنم البته شبش ديگه طاقت نيورديم  و گرفتيم.جاتون خالي خيلي خوش گذشت.

خوب ديگه مثل اينكه زيادي حرف زدم سرتونو درد اوردم...ببخشيد اگه اين بار داستان نداشتيم...اگه خدا بخواد بمونه واسه آپ بعديمون كه شادي جون قراره بكنه...ممنون که به وب ما میاین و نظراتون رو میگین.

پس تا آپ بعد باااااااااااي


 

نوشته شده توسط ریحانه-شادی در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت


شاهزاده ی شهریار صدا تولدت مبارک

سلاممممممممممممممممممممم ببخشید باز دیر موندم ولی اومدم چه خبرا؟؟؟؟

من که والا بیخبر از همه جا !!!!! البته نه از همه جا از دوتا برادر گل خبر دارم که ویدئوی بعدیشون به زودی میاد و اسمش( حسودی ) هستش .....

ازویدئوی شهریارم خبری ندارم....

من که دیگه بی خیال ویدئوی تازه شدم.....

اقا امروز مارو بردن همایش جاتون خالی انقد خندیدیم ....دیروز که مدیر اومد رضایت نامه هارو بده گفت بدحجابارو نمیریم ... من سریع گفتم : خانوم منم؟؟؟؟ بعدش گفت ترو اصلا نمیبریم چون پات بیرون مونده .... انصاف بدین از اول سال به این شلوار من پیله کرده ولش نمیکنه!!!!! البته ناگفته نماند که شلوار من عادی ولی....بریم سراغ چند تا متن شعر که خیلی دوس دارم:

 

میگی هنوز تو فکرمی

 بعضی شبا خواب نداری

 میگن با یکی دیدنت

 میگن خیلی دوسش داری

. میگی مگه میشه منو یه روز فراموش بکنی

میگن به هر چی اون بگه بدون شک گوش میکینی

گوشیرو بر میداری و چند وقت یه بار زنگ میزنی

چند وقت یه بار به ارزو به رویاهام رنگ میزنی

بعدش شلوغ میشه سرت

به اون میگی باید بری

خوب میدونم تو  زندگیم

خیلی باشی مسافری

خیلی ممنون که میپرسی حالمو

خیلی ممنون نگرانی واسه من

خیلی ممنون که میخوای بدونی با کیم؟ کجام؟؟!

خیلی ممنون! پس چرا دلت نمیسوزه واسه سادگیام...!؟

گوشیرو بر میداری و چند وقت یه بار زنگ میزنی

چند وقت یه بار به ارزو به رویاهام رنگ میزنی

بعدش میگی شاید باید از هم دیگه دور بمونیم

میگی باید سعی بکنیم

سخته ولی ما میتونیم!!!

تو ! اونی که اومد یه روز از اسمون نیستی !

تو اونی که میخواست منو تا پای جون نیستی

تو اونی که بهشتو اورد رو زمینو نوشت که فقط منو میخواد همینو نداشت تو حرفاش حتی یه ... نیستی !!!!!

نه!نیستی!!!!!!

 

نمیدونم ها ولی بیدلیل شایدم با دلیل به این ترانه ی کامران و هومن علاقه دارم سبک خوندن این ترانشونو دوست دارم!

 

میگن دستای پاک تو مهمون دستای دیگه ست 

میگن دروغ بوده که تو تا آخرش مال منی 

چشمای رنگ عسلت دنبال چشمای دیگه ست 

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده 

آدم میتونه بد باشه مگه فرشته هم بده 

با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت می کنی 

میگن تو خواب و رویاهات خورشید و دعوت می کنی 

چرا دستای عاشقت رنگ تابستون نمیشه 

وقتی نیستم اون چشات خونه ی بارون نمیشه 

اون کیه که به جای من شبا براش دلواپسی 

تو اهل آسمونایی اون آسمونای بلند 

میون راهت نکنه قلبتو دادی به کسی 

فرشته ی آرزوها به گریه های من نخند 

اینم متن فرشته.... حالا واقعا مگه فرشته ها هم بد میشن؟ برای یافتن پاسخ این پرسش به معلم دین و زندگی ما مراجعه کنید!!!!@

 

خووووووووووووووووووووووووووب حالا تولد.. امسال عمو شهریار 31 رو تموم میکنه و وارد 32 میشه خوووووووووووووووووووووووووب......تولدش مبارک باشه و به تموم ارزوهای قشنگش برسه تو این اپ اسم تمام فنارو مینویسم چه اونایی که وبلاگ دارن چه اونایی که با نظراشون شهریار و حمایت میکنن:

 

آیدا

-نسیم

-شیما

-یلدا

-زهره

-شادی

-حمیده

-پرستو-

فریده

-آناهیتا

-سارا

-سهراب

-پیام

- مهشید

-تینا-

مژگان-

طوبی

و

.

.

.

.

..

.

.

.

 

 

 

صبح ساعت 8:30 بود شهریار داشت میرفت افیس فکرش مشغول بود یکهو به خودش گفت : امروز هشتمه اره وااااااااااااااااااای فقط 6 روز تا چهاردهم مونده ...!!!! هااااااااااااااااااان 3 روز دیگه تولد منه هااااااااا ولی انگار نه انگار کسی یادشه............................. .!!!!!!

 

ریحانه و شادی چون کلاس نداشتن خونه بودن داشتن سر کادوی چهاردهم فکر میکردن که شادی یکهو داد زد:

 

شادی : اااااااجی دیدی چی شد! بابا اجی چهاردهومو ول کن به فکر یازدهم باش!

 

ریحانه : مگه چه خبره؟؟؟؟؟

 

شادی: تولد شهریاره*****

 

ریحانه: اجی نگران نباش  ما یه فکرایی داریم@!

 

شادی:منظور از مااااا!

 

ریحانه : منو هومن%

 

تو همین بحثا بود که صدای گوشی ریحانه در اومد:

 

پشت خط:

 

روشنک : اونجا چه خبره؟؟؟؟ گوشی شادی چرا خاموشه؟

 

ریحانه :سلام روشنک جان!!!!

 

روشنک : وای ببخشید حواسم پرت شد . سلام عزیزم . شادی چرا گوشیش خاموشه؟

 

ریحانه :اخه شارژ گوشیش ته کشیده الانم گذاشته تو شارژ!

 

روشنک : اهان باشه% زنگ زدم بگم کامران میگفت تولد شهریار و سورپرایز کنیم.....

 

ریحانه : ما هم تو همین بحثا بودیم الان...

.

.

.

.

.

.

 

روز 10 فبریه دید از کسی خبری نیست کاملا نا امید شده بود از همه.....

هومن که برعکس روی کاناپه خوابیده بود(طبق معمول) با صدای شهریار از خواب پرید و:

 

هومن : Oh my God !!!!  .... توی این خونه نجات بده.........

 

شهریار : پسر خوب اولا (توی این خونه منو نجات بده ! ) نه @ ( منو از این خونه نجات بده... یکم فارسی کار کن...ثانیا از خدات هم باشه....ثالثا بی خودی بیدارت نکردم کارت دارم.....

 

هومن :Ok! گوش میدم...

 

شهریار : فردا میدونی چندمه ؟ از کسی هیچ خبری نیست.....

 

هومن :11 february) خوب مگه چه خبره؟؟؟؟!

 

شهریار : 11 فوریه چه روزیه؟

 

هومن : اگه 3 روز بذاری روش میشه ولنتاین!!!!!

 

شهریار :Excellent!!!!!!

هومن : I have a question!

 

شهریار : خوب بگو......

 

هومن : نشد دیگه چون فارسی حرف زدی...

 

شهریار : خوب الا یه ساعته دارم فرانسوی صحبت میکنم ؟؟؟؟

 

هومن : No , because you cant speak French….. But  I can!!!!!

 

شهریار : خوب بسه دیگه نمکدون!!!!!!!!

 

هومن :خوب باشه

 

شهریار : بذار خودم بگم فردا 11 فوریه برابر با 23 بهمن روز تولد منه!!!!

 

هومن : باشه تولدت مبارک.....الان که از خواب بیدارم کردی جریمت اینه که یه لیوان اب خنک بدی>>>>

 

شهریار : ارض دیگه ای نداری؟؟؟

 

هومن : امری ندارم......

 

شهریار اب رو داد به هومن و رفت تو اتاقش گوشیرو برداشت که به شادی زنگ بزنه .... اما یه حسی جلوشو گرفته بود و نمیذاشت طرف گوشی بره ولی اون به اون حس غلبه کرد و شماررو گرفت :

 

شادی :بله بفرمایید....

 

شهریار : سلام چطوری؟

 

شادی : خوبم تو چطور ؟

 

شهریار : خوبم...

.

.

.

.

.

شهریار حرفی رو که میخواست از شادی نشنید و رفت تا بخوابه

 

فردای اون روز تو خونه ی شهریار و هومن:

 

هومن : شهی من رفتم. امروز با هم بریم بیرون عصر ؟؟؟؟

 

شهریار : کجا میری؟؟؟باشه بریم...

 

هومن که قرار بود بره خونه ی کامران اینا به شهریار گفت داره میره استدیو...

 

ساعت3 بود شهریار از افیس اومد دید هومنخونه نیست رفت تا یه لیوان اب برداره  که صدای در باز کردن هومن اومد... رفت طرف در :

 

شهریار : اخر این درو از جاش میکنی تو.....

 

هومن : بابا اینو ول کن  برو اماده شو تا ساعت 6 وقت داری نهار بخوری دوش بگیری و کاراتو بکنی و اماده بشی...

 

شهریار :چه خبره!!!!؟

 

هومن : قسم خوردم نگم.....

 

شهریار : باشه.....

 

ساعت 5:45 هومن به بهانه ی خالی بودن باک بنزین و رفتن به پمپ بنزین از خونه خارج شد و گفت تا 6 اینجام تو اماده باش....

 

ولی راستش اون پمپ نرفت رفت خونه ی کامران اینا درو زد و ریحانه باز کردو رفت.....

 

هومن : وااااااااااااااااااااااااااااااای چقدر خشگل شدی!!!!!

 

روشنک : اقا هومن ریحانه از اولم خشگل بود .......

 

هومن : البته ....... وااااااااااای روشنک تو هم خیلی خشگل شدی ...

روشنک : ممنون

 

هومن : شادی کو؟؟؟؟

 

ریحانه: اونجاس.....

 

هومن : وااااااااااااااااااااااااااااای شادی امروز شهی خوشا به حالشه!!!!!!!

 

شادی : مرسی

 

کامران : تموم شد تعریف و تمجیدتون؟؟؟؟

 

هومن : اره کامی

 

کامران :داداشی جونم اگه تموم شدین گوشیتون خودشو کشت جواب بده!!!!!

 

هومن : واااای شهریاره!!!!!

 

ریحانه : هومن بدو!!!!!!!!!!!!!

 

هومن رفت دنبال شهریار موقع اومدن تو ماشین :

 

شهریار : داری کجا میری؟

 

هومن : خونه ی کامران اینا>

 

شهریار : واسه چی؟

 

هومن : قسم خوردم

.

.

.

.

.

.

جلوی در هومن روبه شهریار

 

هومن : بچه ی خوبی باشی _شیطونی نکنی _ حرفمو گوش کنی...

 

شهریار: داری یاداوری میکنه واسه خودت نه!!!!

 

بالاخره زنگ رو زدن شادی در و باز کرد و جلو رفت و :

 

شادی : تولدت مبارک

 

(شهریار جلو رفت و شادی رو بغل کرد)

 

*(هومن هم جوگیر شد و ریحانه رو محکم بغل کرد)*

 

شهریار : واقعا فکر کردم یادت رفته...

 

.

.

.

.

.

.حرف زدن و کادوهارو دادن و کیک و بریدن و.....

.

.

.

.

 

. اینم این قسمت داستان  امیدوارم خوشتون اومده باشه

 

و خیلیای دیگه که فعالیتی ندارن و طرفدارن!

 

واز اقای علیرضا ابراهیمی و خانم تینا گوهر هم تشکر میکنم که همیشه پاسخگوی سوالای من بودن####

 

1+1+1+1+1+1+1+1+1+1+1+1+1+1+1+1+1+1+1+1+1+1+1+

1+1+1+1+1+1+1+1+1=32

4*8=32

 

اینم سن عمو شهریار به زبان ریاضی.

 

:

 

بااااااااااااااااااااااااااااااااای بااااااااااااااااااااااااااااااااااای


 

نوشته شده توسط ریحانه-شادی در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 1:0 موضوع | لینک ثابت


تویی عشق اولم تویی عشق اخرم وقتی کنار منی از همه عاشقترم

به بــــــــــــــــــــــــــــــــه سلام بر دوستان گرام ما.خوبين؟؟؟؟؟؟؟ببخشيد من چندروز پيش خيلي ادبيات خوندم اثر كرده...دوستان عزيز امتحانا تا حالا چطور بوده؟؟؟؟؟؟خوب بوده؟؟؟؟؟؟؟اميدوارم امتحاناي ترم اولتون رو با موفقيت پشت ير بذارين البته احتمالا خيلي از شماها تموم نشده باشين اما در هر صورت براي همه تون مخصوصا واسه شادي نازنينم كه هنوز اونا هم تموم نشدن آرزوي موفقيت مي كنم...آخه ميدونين مدرسه ما از همه اول شروع كرد،از همه اول هم تموم كرد واسه خاطر همونه من دويدم اومدم....امروز آپمون با ادامه داستان و البته بايد بگم آخرين قسمت داستان همراه خواهد بود.

راستــــــــــــــــــــــــــي دوستاي گلم از شهريار نازنين چه خبر؟؟؟؟؟ما كه فعلا منتظر روفوزه همچنااااااااااااااااااااان هستيم و خواهيم بود...من كه شخصا دلم براي شهريار و كليپاش تنگ شده...از بس كليپاي تكراري ديديم خسته شديم ديگه...يكي عمو شهي ما رو برسونه ه ه ه ه ه ه...!!!!!!!

و امااااااااااااااااااااااا كامران و هومن گل ل ل ل...طبق آخرين اطلاعاتي كه دارم و براساس گفته هاي كامران جون آلبوم يا تا ولنتاين و يا ولنتاين به بازار عرضه ميشه(البته اگه اين داداشاي عزيز كمي از وسواس خودشون كم كنن اين معجزه به وقوع مي پيونده...!!!!)

احتمالا اين طور كه اين خواننده هاي محبوب دارن پيش ميرن باهم كاراشون غوغا كنه و ما جوگير بشيم شديدااااااا...حالا بيا و جمعش كن!!!!!!!آخه ميدونين من مي ترسيدم موقع امتحانا آلبومي كليپي چيزي بدن حالا فرقي نميكنه كامران و هومن يا شهريار،ما با اين تخيلاتي كه داريم گند بزنيم به امتحانا...ولي خوب خداروشكر بلاها ازمون دور شد.

تازه از امتحانامون بگم براتون...

من ماشالا به قدري خوش شانسم كه هميشه مراقبا بالاي سرم مي ايستن...باور كنينااااااا...از همون ابتدايي تا همين الانش...بازم اين ترم مراقبا درست مي ايستادن بالاي سر من...سر جلسه امتحان فيزيكمون مراقب ما معلم رياضيمون بود...اين اورد صندليشو گذاشت تو فاصله صندلي من و صندلي جلوي مال من و نشست...بعد دوسه دقيقه كه گذشت ديدم اين داره خودشو رو صندلي تكون ميده توجهي نكردم....دفعه ي بعد ديدم داره صندلي منم تكون ميده...دفعه بعدش كم مونده بود فكر كنم با صندلي پرواز كنه...منم كه سر جلسه امتحان اونم فيزيك اعصابم داغونه دنبال يكي مي گردم كه بگيرم خفش كنم،حالا اين شديدا داره رو نرو من پياده روي مي كنه...ديگه من كه داشتم بلند ميشدم ورقمو بدم برشگشته بهم ميگه صداي بچه ها كه رفع اشكال مي كنن حواستو پرت نمي كنه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!منم گفتم نه خير...تو دلم مي گفتم بگيرم لهش كنم بگم صداي تو حواسمو پرت نكنه صداي بچه ها فداي سرت...

خبر خبر خبر:

واسه تولد شهريار نازنين كه 23 بهمن ماه هست شادي جون آپ مي كنه...خلاصه كلي برنامه داريم پس منتظرمون باشين با داستان خيلي قشنگي كه اين بار به قلم شاديه مهربونه من نوشته شده...

يه چيز ديگه:دوستان من يه مشكل دارم خواهش مي كنم برام دعا كنين...حالا با خودتون ميگين هنوز مشكل داري اين همه حرف مي زني و ...؟ولي نه مجبورم چون دوست ندارم اون ناراحتيمو به شماها هم منتقل كنم...دوستان لطفا برام دعا كنين حتما...

حرف بسه ديگه...بريم سر داستانمون....تا اونجايي كه يادمه داستان از جايي مونده بود كه روشنك تو آشپزخونه بوده و يه صداي از آشپزخونه مياد كه كامران خودشه به اونجا مي رسونه...وحالا ادامه داستان:

 

به دنبال كامران همه رفتن آشپزخونه تا ببينن چه بلايي سر روشنك اومده.كه رسيدن ديدن از دست روشنك شديدا داره خون مياد و خودش داره قاه قاه ميخنده:

كامران:واي روشي چي شددددددددددددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شهريار:كامرااااااااااااااااااااااان ن ن ن ن...

كامران:بله تو ديگه چي ميگي؟؟؟؟؟

شهريار با صداي آروم:روشي نه روشنـــــــــك....

هومن:شهريار جان به نظر تو الان تو اين موقعيت جاي اين حرفاس؟؟؟نه خودت بگو؟؟؟؟حالا ببين تو ضايعي يا من؟؟!!

شهريار:وااااااااااي هومن تو هم يه كلمه ضايع رو ياد گرفتيااااااااااااا....ديگه كشتي ما رو...

هومن:ممنون عزيزم.ما اينيم ديگه...از دست هر كسي اين طوري پياده روي رو اعصاب آدما برنمياداااااااااااا...!!!

شادي:واااااااااااااااااااااي بس كنين ديگه روشنك داره اونجا تلف ميشه شما دارين جر و بحث مي كنين...واقعا متاسفم واسه هر دوتاتون!!!

ريحانه:روشنك بگو ببينيم چي شده؟

روشنك:هيچي بابا اومدم ميوه بيارم بشقاب از دست پريد بالا اومد رو دستم شكست چيزي نيست!!!

كامران:چي چي رو چيزي نيست ببين دستتو...پاشو بريم كلينيك...

روشنك:نه بابا لازم نكرده الان يكي از بچه ها دستمو مي بنده ديگه!!!!

شهريار:روشنك جان لج نكن خودت مي دوني كه هيچ كدوم از ما از اين دل و جرات ها نداريم...از اولش من بگم كه نيستم...

هومن:تو نباشي مطمئن باش منم نيستم(كه تو اين لحظه هومن از دست شهريار گرفت و كشوند طرف خودش..)

كامران:شادي جون از دست تو برمياد...من اگه بلد باشم هم دلم نمياد زخم كسي رو نگاه كنم حالا چه برسه كه پانسمانش كنم...

شادي:واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي ي ي ي ي ي نه ه ه ه ه...من دلم نازكتر از اين حرفاست!!!!!!

روشنك:ريحانه بيا تو ببند دستمو....

ريحانه:عمرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.... روشنك من دست خودم زخمي ميشه دلم نمياد ببينمش حالا بيام....اصلا حرفشم نزن...خودت منو ميشناسي ديگه...

روشنك:به به شما مثلا دوستاي من هستيناااااااااااااااا...

كامران:روشنك پاشو لباساتو بپوش بريم...خدا نصيب گرگ بيابون هم از اين نامردا نكنه...

روشنك:كامي جان حالا شما بياين بشين فرشته دست منو پانسمان كنين ديگه...

كامران:نه منظورم اين بود كه....

شهريار:پاشين پاشين...تا بچه مردم از بين نرفته ببرينش...

كامران:شهي زبونتو گاز بگير...

كامران و روشنك رفتن كلينيك كه دست روشنكو خوب كنن...

ريحانه:بچه ها ميوه مي خورين؟؟؟؟

شهريار:نه ريحان جان ممنون نمي خواد....اين بار تو يه بلايي سرت مياد حالا بيا جمعش كن...

ريحانه:ااااااااااااااااااااااا واسه شا كه بد نميشه مثل اينكه...

شادي:شهريااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررر...

هومن:شهي بد مي بينيا...

ريحانه:باشه بابا دعوا نكنين...اصلا شادي يادم بنداز اين بار كه اينا دعوا كردن من ببرم تو اتاق حبسشون كنم و از پشت درو ببندم تا هر چه قدر كه دلشون مي خواد...

شهريار:باشه باشه...چرا اين همه خشن...هومن جان خدا با اين ريحانه كمكت كنه...

هومن:عزيزم تو شادي رو نمي شناسي...هر چي باشه ريحان تربيت شده شاديه ديگه...

شادي:ريحانه جون الان فكر كنم وقتشه هاااااااااا...

شهريار:باشه باشه... تسليم...هم از طرف خودم و هم از طرف هومن.

ريحانه:وااااااااااااااااي شادي ساعتو نگاااااااااااااااااااه...ساعت هشت و نيمه..ما هنوز شام نداريم...

شادي:واي آره راست مي گي..چي كار كنيم؟

ريحانه:مي دونم...پاشو آماده كنيم...

كه تو اين لحظه تلفن زنگ زد و ريحانه جواب داد:

ريحانه:بفرماييد

كامران:سلام ريحان جون...از بچه ها بپرس شام چي ميل دارن بگيريم بياريم؟؟؟؟؟؟؟

ريحانه:بچه ها كامرانه...ميگه شام چي ميخورين بگيره بياره...

هومن:بگو عزيزم من بختياري با تمام تجهيزات...البته شهي هم بختياري ميخواد...

شادي:اي پرروها....ديگه چي؟

شهريار:هيچي شادي جان سلامتي شما...

ريحانه:كامران جون خودت مي دوني نظرخواهي ما تو اين جور بحثا چندان خوب نيست....واسه همه پيتزا بگير بيار...ممنون.راست روشنك حالش خوبه؟

كامران:آره خوبه....من الان تو حياط كلينيكم...دلم ه جوري شد بايستم اونجا.

ريحانه:باشه پس منتظرتونيم.باي

كامران:خداحافظ.

شادي:ريحان ميگم بعضيا خيلي رو دارنااااااااااااااا.....نمي دونم خدا از اين پررويي ها چرا به ما نداده؟؟؟؟!!!!

هومن:واي شادي دقيقا...راست ميگي....ميگم چرا ما از اين روها نداريم؟؟؟!!!

ريحانه:بابا خجالت بكشين....حداقل از كامران...مثلا بزرگترتونه هاااااااااااا....

شهريار:نه خيرم من و كامران هم سنيم...پارتي بازي نداريم...

شادي:محض اطلاع كامران جون دو اه از شما بزرگتر تشريف دارن.

ريحانه:اي شادي قربون اون دهنت كه همش داره حرف حق ازش بيرون مياد...

شادي:خدا نكنه...

بعد از چند دقيقه كامران و روشنك اومدن.

شادي:واي روشنك حالت خوبه؟؟

هومن:نه حالش وخيمه...ديگه اصلا اميدي نيست....نمي بيني؟

شهريار:هومن خان دارم برات....

روشنك:اي خدا به همه دوست دادي،به منم دوست دادي...

كامران:ميخواي برو استراحت كن...

ريحانه:نه بابا كامران جون چه استراحتي...حالش خوبه،فقط كمي ناز مي كنه...

شادي:ريحانه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

روشنك:ريحان خفت مي كنم.

شهريار:بچه ها شما الان اينجا اصلا احساس گرسنگي نمي كنين؟

هومن:آره عزيزم...من كه شديدا دارم از گرسنگي مي ميرم...

كامران:اي شكمو هااااااااااااااااااااا پاشين بريم شاممون رو بخوريم...

همگي با يه عالمه حرف رفتن سر ميزو بعد صرف شام همه مهموناي شادي و ريحانه رفتن خونه خودشون...تا ايشالا تولد شهريار.

 

اين هم از داستان ما...اميدوارم خوشتون اومده باشه.

راستي من يه چيزي در مورد داستانامون بگم،ما همونجوري كه تو داستان با هم حرف مي زنيم تو واقعيت هم اونجوري هستيم...مثلا من با روشنك يا رو سر و كله همديگه مي پريم يا به همديگه فحش مي ديم يا هم كه مزه مي پرونيم....بعضي وقتا كه به اون يكي همكلاسيامون نگاه مي كنيم ميگيم باباااااااااااااااااا اونا چه قدر با محبتن با دوستاشون ما چه قدر....يا من و شادي  هميشه خيلي مهربون حرف مي زنيم مثل آدما،كمتر پيش اومده كه با هم سر يه مسئله اي به شدت با هم مخالف باشيم،كلا با شادي سر خيلي چيزا تفاهم داريم...خلاصه لحنمون تو داستان با واقعيت يكيه...

 

خوب ببخشيد كه سرتونو درد اوردم...اميدوارم از آپمون خوشتون بياد .راستي بچه يادتون نره واسم دعا كنين كه هرچه زودتر مشكلم حل بشه...

23 بهمن ماه منتظرمون باشين...پس تا اون موقع بااااااااااي.

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ریحانه-شادی در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 0:51 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting